سپنتا
(برای
عزت بهمنی و اصالت اندوه اش)
دندان به گردن باد ، بسته ای
به دلت
شال
و پیچیده ای لای لِنگ حواصیل...
رودابه همین جاست
زیر همین خاک جُعَلّق
توی سَرهای نِشا شُده بر تن ِ قندیل
مردآویج ِ منجمد!
تَرَک بردار و بزن به دامن دُرناهایی
که منقارشان
سَمت نارس سیب را
کوک می کند.
نوشته شده توسط سامان سپنتا
| لینک ثابت |

